رمان های آنلاین در حال تایپ

لوازم تابلو برق

 در این مقاله قصد داریم تا با برخی از لوازم تابلو برق ها آشنا شویم  که در ادامه به آنها اشاره می کنیم :
کانکتور قطعاتی هستند که معمولا برای اتصال بخش‌های مختلف مدارات به کار میروند. ریشه این واژه کلمه Connect به معنای اتصال هست و خود کانکتور یعنی اتصال دهنده. این قطعات معمولا در جا‌هایی که احتمال قطعی وجود داره و یا متمایلیم که به صورتی باشه که بعدا بتونیم اگه یه بخش خراب شد اون رو تعویض کنیم، استفاده میشه. ورودی‌های تغذیه، اتصالات قطعات جانبی و برد‌هایی که نیاز به تعویض دارن از این دست هستند .مجموعه الکتروفابریک به عنوان یکی از برترین تولید کنندگان و عرضه کننده کانکتورهای برق در ایران با کیفیت بالا در این حضور مشغول فعالیت است .


 لوله برق خرطومی برای عبور سیم برق بر روی دیواره های سازه استفاده می شود.لوله برق خرطومی قابلیت انعطاف پذیری بالایی را دارد و به تمامی زاویه ها خم می شود. جنس این لوله از پلی آمید می باشد و دارای قابلیت اشتعال است.به تناسب حجم سیم های عبوری از درون لوله خرطومی سایز لوله متفاوت است . لوله خرطومی pvc از نظر ظاهری شبیه لوله خرومی معمولی می باشد ولی با روکش پی وی سی پوشانده شده است که این روکش موجب مقاومت لوله در برابر حرارت شده و بخاطرهمین ویژگی لوله خرطومی pvc به لوله خرطومی نسوز معروف شده است. لوله خرطومی pvc نسبت به لوله خرطومی ساده از انعطاف پذیری بالایی برخوردار است و در مسیر های پر پیچ وخم سیم کشی برق در برابر شکنندگی مقاوم است. مقاومت بالا در برابرعوامل بیرونی نظیر ضربه، آتش سوزی ، نور خورشید ، رطوبت ، ساییدگی و خوردگی از دیگر ویژگی های لوله خرطومی pvc می باشد؛ که به همین دلیل در محیط های بیرونی روکار نیز قابل استفاده است.


فنر سیم کشی ابزاریست جهت سهولت رد نمودن سیم و کابل برق از داخل لوله فولادی،لوله pvc و لوله خرطومی که می بایست در ابتدا قسمت فنر دار(سر فنر) را در داخل لوله برق فرستاده و بر انتهای فنر برق نیرو فشار وارد کرده تا کل مسیر را طی کند و پس از رسیدن سر فنر به محل مورد نظر انتهای فنر را به سر سیم وصل کرده و با استفاده از سر فنر سیم را به داخل لوله برق هدایت کنید. پیمانکاران و برقکاران می توانند با مراجعه به سایت الکتروفابریک فنر سیم کشی مناسب را انتخاب نمایند .


برای اتصالات جداشدنی کابل ها، از کابلشو استفاد می شود. انواع کابلشو ، با توجه به سطح مقطع سیم، در سایز های مختلف ساخته می شود. از کابل شو به منظور اتصال هادی کابل به شینه و سایر محل های اتصال یا نگه داری سیم یا کابل برای اتصال به ترمینال استفاده می شود. جنس کابلشو برای کابل های مسی، مس قلع اندود و برای کابل های آلومینیومی از جنس آلومینیوم می باشد. نسل جدید اتصالات کابل، کابلشوهای پیچی هستند و طراخی آنها به گونه ای می باشد که دیگر نیازی به پرس ندارند و به آسانی قابل نصب و بهره برداری می باشند.  این کابلشوها  به علت نوع پوشش خود، برای اتصال یک کابل با هادی مسی یا آلومینیومی به شینه یا سایر تجهیزات مسی یا آلومینیومی مورد استفاده قرار می گیرند.


گلند وسیله‌ای است که از آن برای اتصال کابل به جعبه تقسیم استفاده می‌شود. گلندها به صورت پلاستیکی، پلیمری و فلزی در اندازه‌های متفاوتی تولید می‌شوند که انتخاب هر گلند بر اساس سطح مقطع کابل مورد نظر صورت می‌پذیرد. طراحی گلند ها به گونه ای می باشد  که پس از ورود کابل به داخل گلند و عبور  از “واشر محافظ کابل”، ضمن آب بندی دستگاه یا تابلو مورد اتصال، در محلی که کابل وارد می شود از آسیب آن توسط بدنه فلزی و تیز بدنه دستگاه متصل شده و یا بخش های ورودی کابل جلوگیری می کند. اگر در اتصالات خود از گلند استفاده نکیم خرابی و پارگی کابل را خواهیم داشت. این آسیب به طور مخصوص در محیط با ارتعاش بالا دیده می شود که  باعث آسیب دیدگی و حتی احتمال پارگی کابل در طولانی می گردد. از گلندها بر روی همه نوع کابل، همچون کابل های قدرت، کنترل، ابزار دقیق، اطلاعات، ارتباطات و... می توان استفاده کرد.


الکتروفابریک نماینده تولید و پخش کلیه لوازم تابلوهای برق صنعتی در ایران این شرکت در سال ۱۳۷۷ تاسیس گردید و تجربه کافی در زمینه ی اتصالات برق صنعتی دارد .

 

۰۲ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رمان آنلاین

قراردادهای هوشمند چگونه کار می کنند؟

قراردادهای هوشمند در دنیای ارز دیجیتال
در این مقاله می خواهیم شرح کاملی از قرارداد هوشمند را به شما ارائه دهیم ، به خصوص در زمینه ارزهای رمزپایه با ارز دیجیتال مانند بیت کوین و دهلیز.
قرارداد هوشمند چیست؟
قرارداد هوشمند یک برنامه غیرمتمرکز است که منطق تجارت را در واکنش به وقایع اعمال می کند. اجرای یک قرارداد هوشمند می تواند منجر به مبادله پول ، ارائه خدمات ، باز کردن قفل محتوای محافظت شده توسط مدیریت حقوق دیجیتال یا انواع دیگر دستکاری داده ها مانند تغییر نام دارایی شود. از قرارداد های هوشمند همچنین می توان برای اجرای محافظت از حریم خصوصی استفاده کرد ، به عنوان مثال ، با تسهیل انتشار انتخابی اطلاعات محرمانه برای پاسخگویی به یک درخواست خاص.

انواع مختلفی از معماری در مورد چگونگی توسعه ، توزیع ، مدیریت و به روزرسانی قراردادهای زیرساختی برای قراردادهای هوشمند وجود دارد. آنها می توانند به عنوان بخشی از بلاکچین یا سایر فناوری های دفتری و دفتری و دفتری توزیع شده و در مکانیسم های مختلف پرداخت و مبادلات دیجیتال که ممکن است شامل بیت کوین و سایر ارزهای رمزپایه باشد ، ادغام شوند.

علی رغم نام ، قراردادهای هوشمند از نظر قانونی الزام آور نیستند. وظیفه اصلی آنها اجرای منطقی تجارت است که وظایف ، فرآیندها یا معاملات مختلفی را انجام می دهد که برای تحقق مجموعه ای از شرایط برنامه ریزی شده است. برای پیوند دادن این اجرا به توافقنامه های الزام آور طرفین باید مراحل قانونی برداشته شود.

قراردادهای هوشمند چگونه کار می کنند؟
قرارداد هوشمند نوع خاصی از برنامه است که منطق تجارت را رمزگذاری می کند و با کمک یک ماشین مجازی ویژه پخته شده در BlockChain یا دفتر دیگر کار می کند.

روند ایجاد یک قرارداد هوشمند زمانی آغاز می شود که تیم های تجاری با توسعه دهندگان برای توصیف نیازهای خود برای رفتار بهینه قرارداد هوشمند در پاسخ به حوادث یا موقعیت های مختلف کار می کنند. رویدادهای ساده می توانند شرایطی از قبیل پرداخت مجاز ، محموله دریافتی یا آستانه پیشخوان باشند. منطق پیچیده تر می تواند وقایع پیچیده تری را رمزگذاری کند ، مانند محاسبه ارزش یک ابزار مالی مشتق شده و پردازش یک تجارت مشتق شده ، یا آزاد کردن خودکار پرداخت های بیمه در صورت مرگ یا بلایای طبیعی.

سپس توسعه دهندگان بر روی بستری برای نوشتن قراردادهای هوشمند کار می کنند تا منطق را بسازند و آن را آزمایش کنند تا مطابق با هدف کار کند. پس از نوشتن طرح ، به تیم امنیتی دیگری تحویل داده می شود. این می تواند یک متخصص داخلی یا یک شرکت متخصص در امنیت قراردادهای هوشمند باشد. پس از تصویب قرارداد ، در یک زنجیره بلوکی موجود یا سایر زیرساخت های دفتر توزیع شده قرار می گیرد.

به محض اجرای قرارداد هوشمند ، این پیکربندی برای گوش دادن به به روزرسانی های رویداد Oracle پیکربندی شده است ، که اساساً یک جریان از جریان داده با رمزگذاری امن است. قرارداد هوشمند زمانی اجرا می شود که ترکیب مناسبی از رویدادها را از یک یا چند سخنرانی دریافت کند.
برنامه های هوشمند قرارداد و بلاکچین
بلاکچین به دلیل امنیت و ثبات فناوری برای ذخیره قراردادهای هوشمند ایده آل است. داده های قرارداد هوشمند در یک دفتر مشترک رمزگذاری شده است ، از دست دادن اطلاعات ذخیره شده در بلوک تقریباً غیرممکن است.

انعطاف پذیری مزیت دیگر استفاده از فناوری بلاکچین در قراردادهای هوشمند است. توسعه دهندگان می توانند تقریباً هر نوع داده را در زنجیره بلوکی ذخیره کنند و گزینه های مختلف تجاری را برای انتخاب دارند.

قراردادهای هوشمند مبتنی بر بلاکچین به ایمن تر ، کارآمدتر و مقرون به صرفه بودن معاملات و سایر فرآیندهای تجاری کمک می کند و در نتیجه هزینه های معامله را کاهش می دهد.

به عنوان مثال ، در سال 2016 ، Cook County ، Ill. ، از زنجیره بلوکی برای ایجاد پایگاه داده برای انتقال و ردیابی عناوین دارایی استفاده کرد. وقتی این معاملات اتفاق می افتد ، علاوه بر سند کاغذی سنتی ، خریدار رمز دیجیتالی دریافت می کند که می تواند به عنوان اثبات مالکیت مورد استفاده قرار گیرد.

صنایع مختلف می توانند از قراردادهای هوشمند مبتنی بر بلاکچین به عنوان بخشی از زنجیره های تأمین خود بهره مند شوند. پرداخت خودکار خدمات بهداشتی از طریق قراردادهای هوشمند می تواند هزینه های اضافی را کاهش داده و از تقلب جلوگیری کند. صنعت موسیقی می تواند مالکیت موسیقی را در زنجیره بلوکی ثبت کند و سپس با استفاده از یک قرارداد هوشمند اطمینان حاصل کند که وقتی موسیقی برای اهداف تجاری استفاده می شود ، پاداش پرداخت می شود. قراردادهای هوشمند و زنجیره بلوکی می توانند با ذخیره اطلاعات موجود در مورد تعمیر و نگهداری اتومبیل و تصادفات و املاک ، به سود صنعت خودرو باشند.

محبوب ترین پلتفرم برای قراردادهای هوشمند ، Ethereum است که همچنین یک پلتفرم ارز رمزنگاری شده بسیار پرکاربرد است. انجمن Ethereum برای نوشتن برنامه های قرارداد هوشمند طراحی شده برای اجرا در محیط ماشین مجازی Ethereum (EVM) ، زبان Solidity را ایجاد کرده است.

از دیگر محیط های معروف برنامه نویسی می توان به WebAssemble (WASM) و Digital Asset Modeling (DAML) اشاره کرد. WASM به توسعه دهندگان این امکان را می دهد تا قراردادهای هوشمندی را ایجاد کنند که می تواند در یک مرورگر وب اجرا شود و با بلاکچین و سایر دفاتر توزیع شده با استفاده از زبان های برنامه نویسی مختلف مانند C ، JavaScript ، TypeScript و Rust ترکیب شود. DAML یک زبان شرکت محور است که برای مدلسازی برنامه های مختلف تجاری و همچنین اعمال محافظت از حریم خصوصی طراحی شده است.

مزایای قرارداد هوشمند
چندین مزیت تجاری بالقوه برای استفاده از قراردادهای هوشمند وجود دارد.

مقرون به صرفه بودن قراردادهای هوشمند نوید می دهد فرایندهای تجاری را از مرزهای سازمانی خودکار کند. این می تواند در هزینه های عملیاتی زیادی صرفه جویی کرده و در منابع صرفه جویی کند ، از جمله کارکنان مورد نیاز برای نظارت بر پیشرفت روند پیچیده ای که شرایط شرکت ها را دارد.

سرعت پردازش. قراردادهای هوشمند می توانند سرعت پردازش فرآیندهای تجاری انجام شده در بسیاری از شرکت ها را بهبود بخشند.

استقلال قرارداد هوشمند به طور خودکار توسط شبکه انجام می شود و از این طریق نیاز افراد ثالث برای مدیریت معاملات بین شرکت کاهش می یابد.

قابلیت اطمینان. قراردادهای هوشمند همچنین می توانند از دفاتر بلاکچین و سایر فن آوری های دفاتر توزیع شده برای نگهداری سوابق قابل تأیید در مورد کلیه فعالیت های مربوط به اجرای فرآیندهای پیچیده استفاده کنند و پس از واقعیت قابل تغییر نیستند. این برنامه همچنین از معاملات خودکار پشتیبانی می کند که احتمال خطای انسانی را از بین می برد و اجرای صحیح قراردادها را تضمین می کند.
منابع :
قرارداد هوشمند و یا Smart Contracts در دنیای ارز دیجیتال

۲۴ مرداد ۰۰ ، ۱۵:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رمان آنلاین

رمان آخرین بلیت تهران پارت 10

نگاهش طوری بود که از چشم هام می گذشت و رسوخ می کرد تو تک تک سلول های بدنم.
یهو وسط لرز کردن، آتیش گرفتم.
لب هاش بلاتکلیف از هم فاصله گرفتند و تا خواستند کلمه ای تحویلم بدند، از ورای شونه اش نیما و نسترن رو دیدم که با دو به سمت ساختمون می اومدند.
لب هاش رو بست و نگاهم رو دنبال کرد و برگشت!
نیما و نسترن از کنارمون گذشتند و متوجهمون نشدند. صورت پناهی مجددا چرخید به سمتم و من چرخیدم سمت ساختمون و با قدم هایی تند، به سمت اعضای خانواده ام حرکت کردم.
وقتی بهشون رسیدم که داشتند مشخصات نیکی رو به پذیرش اورژانس می دادند اما با صدای من متوقف شدند و به سمتم برگشتند.
نسترن با دیدنم وا رفت و پرسید:
-نیکی کجاست؟
و با نیما خیره شدند به لب هام، اعصاب اذیت کردن یا جواب ندادن نداشتم، کوتاه گفتم:
-خوبه!
نسترن بازوم رو گرفت:
-به هوشه؟ چرا تو‌نگفتی کجا می ری؟ چرا گوشیت رو برنداشتی!
باز شروع کرده بود به چرت و پرت گفتن!
عصبی شدم:
-من حال خودمم نمی فهمیدم، چی داری می گی؟
نیما مداخله کرد:
-بخاطر خدا بگید چی شده؟
چشم از نسترن گرفتم و گفتم:
-بینیش شکسته و لب هاش از چند جا شکاف خورده. آسیب مغزی نداشته اما صورتش داغون شده!
و با جمله ی آخرم دوباره چرخیدم سمت نسترن و عصبی گفتم:
-الان می خوام برم ببینمش اما بعدش کامل برام توضیح بده که چه بلایی سرش آوردین!
نگاهش مضطرب شد و تا خواست جوابی بده، نیما دوباره میون صحبتمون نشست:
-الان کجاست؟ می تونیم ببینیمش؟
شروع به حرکت کردم و گفتم:
-این پسره می گفت…
و با همین جمله ی خودم یاد پناهی افتادم و ناخواسته دور و اطرافم رو نگاه کردم اما نبود!

“راه آهن”

با صدای در از جا پریدم و هر چقدر تلاش کردم نتونستم مانع خودم بشم و نرم سمت حیاط!
اینجا بر خلاف اون بالا ها هوا آفتابی بود و حیاط هیچ اثری از بارون به خودش ندیده بود.
پرده ی مقابل در که کنار رفت، امیرحسین رو دیدم و بالاخره قلب پر جنب و جوشم با دیدنش، آروم نشست سر جاش!
چشم هاش خسته و بی حال بودند و می گفتند حال صاحبشون خوب نیست! من یه عمر با این چشم ها بزرگ شده بودم و هر حالتشون رو می شناختم!
نگاهش که بهم افتاد، با مکث گفت:
-سلام… کی رسیدی؟
دلم ضعف می رفت برای تک تک اجزای صورتش، برای موهاش، حتی برای حالت ایستادنش و سخت بود که این ضعف رفتن روی لحنم تاثیری نگذاره:
-سلام! یه ساعتی می شه… خوبی تو؟ خیلی خسته به نظر می رسی.
لبِ حوضی که وسط حیاط بود نشست و گفت:
-روز عجیبی داشتم امروز!
به پاهام جرات دادم و نزدیک تر رفتم.
آستین هاش رو تا کرد و چشمم خورد به چسبی که روی دستش بود. پرسیدم:
-دکتر رفته بودی؟
از جاش بلند شد و پرسید:
-امید اومده؟
من چی پرسیده بودم و اون چه جوابی داده بود. متعجب گفتم:
-آره. خیلی وقته.
مقابل رو شویی ایستاد، چسبی که رو دستش بود رو کند و پرسید:
-ناهار داریم؟ خیلی گشنمه.
زود گفتم:
-آره… الان حاضر می کنم برات.
آب رو باز کرد و گفت:
-نماز نخوندم هنوز. تا می خونم گرم کن غذا رو بی زحمت.
تنهاش گذاشتم و رفتم سمت آشپزخونه. زیر قابلمه ی برنج و خورش رو روشن کردم و سفره رو پهن کردم کف آشپز خونه.
غذا ها که گرم شدند و سفره رو که چیدم رسید! با ورودش خیره شد به بشقابی که مقابل خودم بود و پرسید:
-مگه نخوردی ناهار؟
نگفتم از گلوم پایین نرفت! گفتم:
-میل نداشتم، الان که گرم کردم گفتم خودمم بخورم.

ریحونی برداشت و در حالی که می بردش سمت دهانش گفت:
-خوب…
با چیزی که دیدم از جام پریدم و دستم رو مقابل دهانم گذاشتم و جیغ کشیدم!
قاشق از دستش افتاد و با تعجب نگاهم کرد.
چسبیدم به اجاق گاز و با وحشت گفتم:
-پشت سرته امیر… پشت سرته!
با وحشت از جاش بلند شد و در حالی که می چرخید گفت:
-یاعلی… چی پشت سرمه!
داشتم به گریه می افتادم وقتی گفتم:
-مارمولک!
از اون حالت دفاعی ای که به خودش گرفته بود بیرون اومد و عصبی گفت:
-لا اله الا الله! چته تو آخه؟ کوش؟
با انگشت لرزون نشونش دادم و گفتم:
-تو رو خدا بکشش. می آد الان این طرف.
چشم هاش طوری بودند که انگار ترجیح می داد من رو بکشه!
رد انگشتم رو دنبال کرد و با دیدن چیزی که نشونش می دادم گفت:
– بده من دمپاییت رو!
به دمپایی های صورتی خوشگلم نگاه کردم و گفتم:
-نه! دمپایی من رو‌نزن بهش!
کلافه نگاهم کرد و تا حرکت کرد، مارمولک کریه جنبید و از آشپزخونه بیرون رفت. با بغض گفتم:
-نره تو اتاقم!
و تا نرفت دنبالش و صدای تق رو نشنیدم، دلم آروم نگرفت!
به آشپزخونه که برگشت حالم انقدری بد بود که نمی تونستم غذا بخورم. تا سر حد مرگ می ترسیدم از این موجود و بهتر بود بگم خونه ی قدیممون خونه ی مارمولک ها و بقیه ی جونور ها بود تا خونه ی ما!
بشقابم رو از روی سفره برداشتم و صدای متعجب امیرحسین رو شنیدم:
-نمی خوری مگه؟
سرم رو به نشونه ی نه بالا انداختم.
کلافه گفت:
-ای بابا! کشتمش که!
چیزی نگفتم و تا خواستم بشقاب رو برگردونم به کابینت، دستش رو بشقاب نشست و کشیدش و با اون لحنی که خیلی کم ازش می شنیدم گفت:
-می دم همه جا رو سمپاشی کنن لوس خانم! خوبه؟
دلخور گفتم:
-لوس نیستم. دست خودم نیست، می ترسم.
بشقاب رو به سفره برگردوند:
-باشه… ترسو خانم!
خنده ام گرفت که گفت:
-زشت خانم!
از ته دل خندیدم و گفتم:
-زشت خودتی!
با اعتماد به نفس گفت:
-حاضر بودی یه دست نداشتی اما شبیه به من بودی؟
بلند بلند خندیدم. می دونستم داره باهام شوخی می کنه تا از این حال و هوا بیرون بیام اما ته دلم یه نگرانی بود، نکنه از نظرش زشت بودم

‎مقابل آینه ایستاده بودم و دقیقه ها بود که داشتم به خودم نگاه می کردم.
‎از دیروز ظهر که اون بحث پیش اومده بود تا همین حالا ذهنم درگیر بود و تمام زمانی که تو خونه داشتم رو مقابل آینه به تماشای خودم می گذروندم!
‎باید اغراق می کردم که امیر حسین خیلی از من قشنگ تر بود؛ بهتر بود بگم من اصلا قشنگ نبودم!
‎چشم های قهوه ای معمولی من کجا و چشم های خاص امیر حسین کجا؟!
‎انگشت کشیدم روی پوست سفید صورتم و دلم یکی از اون پوست های برنزه و خوشرنگ همکلاسیام رو خواست!
‎موهام نه لخت بودن نه حالت دار. رنگ خاصی هم نداشتند و خرمایی تیره بودند.
‎انگشت کشیدم روی ابروهایی که تا به حال یک بار هم اصلاح نشده بودند.
‎شاید اگر می سپردمشون دست یه آرایشگر ماهر ، می تونست یکم خوش حالتشون کنه!
‎صورت ظریفم رو با انگشت هام قاب گرفتم و اینبار با اعتماد به نفس خیره شدم به لب هام، از این یکی دیگه نمی شد ایرادی در بیارم! یکم زیادی بزرگ بودند اما انقدر خوشحالت و به قول همکلاسیم جذاب بودند که همه تو دیدار اول نا خواسته به لب هام نگاه می کردند.
‎دل کندم از آینه و جزوه ی درسیم رو باز کردم و شروع کردم به درس خوندن، اما حواسم متمرکز نمی شد. دلم یه رفتار مطمئن کننده از امیر حسین می خواست؛ یه حرکتی که مطمئنم می کرد اون هم دوستم داره. حتی اگه یک دهم حسی که من بهش داشتم رو بهم داشت بس بود! اون وقت می توانستم هر چقدر که بخواد و لازم باشه صبر کنم!فقط …فقط اگر می دونستم آینده ی این عشقی که بهش دارم فرجامی داره!
‎با صدای مامان از جا پریدم؛ لحن نگرانش عاشقی رو از سرم پروند.
‎از اتاق بیرون رفتم و تو حیاط پیداش کردم؛ چادر نماز به سر وسط حیاط ایستاده بود و هیکل سنگینش رو پیچ وتاب می داد.
‎به چشم های نگرانش خیره شدم و پرسیدم:
‎-چی شده؟!
‎یکی پشت دستش کوبید و گفت:
‎-الان یک ساعته امید رو فرستادم نون بگیره اما هنوز برنگشته!
‎به ساعت مچیم نگاه کردم و متعجب پرسیدم:
‎-این موقع شب فرستادیش؟!
‎غصه دار نگاهم کرد:
‎-چه می دونم مادر، خودش گفت برم نون بگیرم!
‎چشم هام گشاد شدند:
‎- خودش گفت؟ یعنی چی که خودش گفت؟!
مادر ساده ی من…
ما وقتی کارمون گیر بود هم امید راضی نمی شد کاری برامون انجام بده؛ حالا به خواست خودش رفته بود نون بگیره؟
به مامان که به نظر می رسید به شدت مضطربه، نگاه کردم و گفتم:
-نباید می فرستادیش! نون خریدن رو بهونه کرده تا بره بیرون.
لب هاش آویزون شدند:
-حالا چی کار کنم؟رفتم تا سر کوچه اما ندیدمش. این پاهای وامونده بیشتر نبردنم!
دوباره به ساعت مچیم نگاه کردم؛ از نه و نیم گذشته بود. گفتم:
-بذار زنگ بزنم به امیر حسین. خودم نمی تونم این موقع برم بیرون.

ادامه مطلب...
۰۵ بهمن ۹۸ ، ۱۶:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رمان آنلاین

رمان آخرین بلیت تهران پارت 9

نفس عمیقی کشیدم و به سمت طبقه‌ی بالا رفتم.
هرپله ای رو که باقدم های محکم می‌گذروندم مصمم تر می‌شدم برای گرفتن حال اون پسره‌ی احمق و بی‌ادب!
یک راست به سمت اتاق نیکی رفتم. وارد شدم و در رو پشت سرم کوبیدم. روی اون چهارپایه‌ی مسخره ایستاده بود و وادارم می‌کرد سرم رو برای دیدنش بالا بگیرم.
متعجب نگاهم کرد. دندون هام رو روی هم فشردم و ناخواسته انگشت هام رو جمع کردم.دلم می‌خواست چشم هاش رو از کاسه دربیارم. حیف این چشم ها که تو صورت این آدم بودند!
دهانم رو باز کردم و داشتم جمله هام رو ردیف می‌کردم که صدای جیغ وحشتناکی تو خونه پیچید!
دلم ریخت! دلم که نه؛ همه‌ی وجودم ریخت.
دوباره صدا بلندشد؛ صدای نسترن بود.
نسترن بود که داشت نیکی رو به اسم صدا می‌زد! نفهمیدم باچه حالی از اتاق بیرون رفتم.
صدای نحس نسترن از اتاق خودش می‌اومد و داشت به طرز دلهره آوری پشت سر هم می گفت “نیکی”!
وقتی وارد اتاق شدم، ضربان قلبم هزار ضربه در دقیقه بود. وارد شدم و تصویری که دیدم شد بدترین تصویر تمام عمرم؛ نیکی باصورت روی سرامیک های اتاق نسترن بود. نیکی… باصورت… رو سرامیک های… اتاق…
جیغ کشیدم:
-یاخدا… چی شده؟!
نسترن، وحشت زده عقب ایستاده بود و زل زده بود به نقطه ای نا معلوم.
دویدم سمت نیکی و باترس از گردن و تنه اش گرفتم و برش گردوندم و باچیزی که دیدم رهاش کردم!
وحشت زده تا دم در عقب رفتم و باتمام توان فریاد کشیدم!
بغضم میون فریادم شکست و به گریه افتادم… نیکی… خواهرم…
رد خونی که رو سرامیک سفید بود انقدری وحشت به دلم می ریخت که فقط می خواستم فرار کنم؛ فرار کنم تا نبینم…
عقب رفتم و با شدت خوردم به چیزی و برگشتم سر جای اولم! چرخیدم و پناهی رو دیدم… با صدایی که به شدت می لرزید، التماس وار گفتم:
-نمرده… نمرده…
با انگشت اشاره ام جسم بی حرکت نیکی رو نشون دادم اما شدت لرزش دستم انقدر زیاد بود که انگشتم ثابت نمی موند!
چنگ زدم به بازوش و فریاد کشیدم:
-نمرده…
دوید به سمت نیکی و سرش رو نزدیکش برد.

از ترس و وحشت، زانو هام می لرزیدند؛ رفتم نزدیک و گفتم:
-ببریمش…
و دست هام رو برای بلند کردن نیکی دراز کردم اما پناهی به عقب کشیدم و در حالی که با تلفنش شماره می گرفت، گفت:
-دست نزن بهش، شاید گردنش آسیب دیده باشه. تکونش ندیم بهت…
وصل شدن تماسش جمله اش رو نیمه تموم گذاشت. به اورژانس زنگ زده بود و داشت آدرس می داد.
دلم طاقت نیاورد و کنار نیکی زانو زدم، انگشت کشیدم رو موهای به خون نشسته اش و با ترس و لرز صداش زدم!
-نیکی… نیکی جونم… عمرم… می شنوی صدامو؟ فدات بشم من… می شنوی صدامو؟ تو رو خدا… تو رو خدا… نیکی…
رو زانو هام بلند شدم و با گریه گفتم:
-ای وای…
نسترن دستش رو جلو دهانش نگه داشته بود و با بهت نگاهم می کرد! با بدبختی نالیدم:
-چی کارش کردی؟!
بی جواب نگاهم کرد؛ دوباره خم‌شدم سمت نیکی:
-نیکی آبجی؟ قربونت برم من…
هرچقدر حرف زدم جوابی نداد!
چرخیدم با وحشت سمت پناهی که با دلسوزی نگاه می کرد:
-نفس نمی کشه… مرده… مرده… بخدا مرد… چرا نمی آن؟
رفتم سمت نیکی اما هر دو بازوم همزمان به بالا کشیده شدند و وادارم کردند به ایستادن!
-هیس… آروم باش… زنده ست!
کوبیدم به سینه اش؛ انگار که مقصر تمام این اشتباهات اون بود! تو‌صورتش فریاد کشیدم و با بدبختی گفتم:
-پس چرا نمی آن این وا مونده ها؟
صدای آمبولانس رو شنیدم… صدای بیو بیو ی لعنتیش رو… و بعد صدایی که به آرامش دعوتم می کرد!
-آروم باش… اومدند…نترس…

صحنه‌های بدی رو دیدم اون صبح تو زندگیم؛ نیکی…خواهر کوچیک و شیرینم…غرق خون بود و دو مرد داشتند به تختی سیار می‌بستنش!
کلاری که دور گردنش بود، در اثر برخورد موهای آغشته به خونش، لکه های بد رنگ خون به خودش گرفته بود؛ دهانش نیمه باز بود و پلک هاش طوری روی هم افتاده بودند که انگار هیچ وقتِ دیگه، قصد نداشتند از هم فاصله بگیرند!
تخت که حرکت کرد به خودم اومدم و در حالی که جمله هام مخاطب خاصی نداشتند گفتم:
-رفتن…باید برم!
و راه افتادم دنبال تختی که داشت مظلوم ترین آدم زندگیم رو با خودش می برد!
هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که صدای پناهی رو شنیدم.
-کسی جز شما تو خونه نیست؟
نسترن جوابش رو نداده بود؛ مطمئن بودم دوباره تو شوک رفته و تا مدت ها نمی تونه به حالت عادی برگرده!
کسی امروز تو کاروانسرای ما نبود! از اتاق خارج شدم و شنیدم:
-صبر کن من باهات می آم!
انقدر تو اون لحظه بدبخت بودم که حمایت کسی که می خواستم سرش رو از تنش جدا کنم دلگرمم می کرد!
نیکی رو با احتیاط پایین بردند و من درست روی اولین پله بودم که پناهی بهم رسید و دوباره تکرار کرد:
-من می برمت!
پلک زدم و گفتم:
-باشه!
و پام رو روی اولین پله گذاشتم که کلافه پرسید:
-با اینا؟
متوجه منظورش نشدم تا وقتی که به لباس هام اشاره کرد.
پله رو به عقب برگشتم، به اتاقم رفتم و اولین شلواری که تو دستم اومد رو پوشیدم. روپوش و شالم رو برداشتم و‌ وقتی برگشتم، پناهی هنوز کنار راه پله ها بود.
با سرعت از پله ها پایین رفتم و شنیدم که گفت:
-بردنش شهدای تجریش.
گیج بودم و نمیدونستم باید چی کار کنم! فقط دنبالش رفتم و وقتی تو کوچه اشاره کرد که سوار شم، به خودم جنبیدم و دستگیره ی ماشینش رو‌کشیدم!

“راه آهن”

ادامه مطلب...
۰۵ بهمن ۹۸ ، ۱۶:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رمان آنلاین

رمان آخرین بلیت تهران پارت 8

راه آهن

در دستشویی رو رها کردم و با ترس دویدم سمت ساختمون. دهانم رو باز کردم تا مامان رو صدا بزنم اما درست موقع رد شدن از در، محکم خوردم به کسی که حجمش نمی تونست متعلق به کسی باشه جز امیر حسین!
با صورت به سینه اش خوردم و انقدری به عقب برگشتم که درست رسیدم سر جای اولم؛ مقابل در سرویس بهداشتی ای که گوشه ی حیاط بود!
چشم های امیر گشاد و ترسیده بودند! نزدیک اومد و پرسید:
-چیزیت شد؟ ببینم صورتت رو!
نفس هام منظم نمی شدند.
-چی شده الهه؟ چرا برق توالت روشنه؟
از یک طرف خجالت می کشیدم بگم سوسک دیدم، از یک طرف هم مثانه ام در حال ترکیدن بود و بیشتر از این نمی تونستم معطل کنم. دلم رو به دریا زدم و داخل دستشویی رو نشونش دادم و گفتم:
-سوسک!
صورتش وا رفت و با لحنی کش دار گفت:
-گفتم جن دیدی!
رفت داخل سرویس بهداشتی و گفت:
-کجاست حالا … اینو می گی؟ به این می گی سوسک!؟
دندون ها و پاهام رو بهم فشار دادم و گفتم:
-تو رو خدا بکشش!
صدای خنده اش و بعد صدای تق مانندی بلند شد.
-کشتمش.
تا پاش رو بیرون گذاشت، به داخل پریدم و صدای خنده اش رو شنیدم.
بیرون که اومدم،نبود.چند مشت آب به صورتم پاشیدم و سعی کردم به نفس هام نظم بدم. تو آینه ای که بالای سینک روشویی گوشه حیاط نصب بود، خیره شدم به چهره ی ملتهبم.
دیگه تحمل این عشق برام سخت شده بود.نمی دونستم تا کی قراره کش پیدا کنه این حال بد.
نمی دونستم تا کجا میتونم تحمل کنم و دم نزنم.
نمی دونستم تحمل کردنم اصلا نتیجه ای هم داره یا نه!
نمی دونستم که اصلا دوستم دا….
زبونم رو گاز گرفتم. اگه… اگه…
دوستم ندا…
فکر کردن بهش هم شدنی نبود… من میمردم. میمردم اگه دوستم…
-یه چیزیت میشه ها امشب الهه!
دو دقیقه ست که زل زدی به خودت!
با ترس برگشتم و به امیر حسین که تو طاق چوبی در ورودی ایستاده بود نگاه کردم.
با ته مایه طنز گفت:
-اون موقع جن دیدی؛حالا پری!
زود باش خب! دو ساعته میخوام وضو بگیرم و معطل توام.
به من گفته بود پری؟!
از مقابل سینک و آینه کنار رفتم . قدم به حیاط گذاشت و اومد روبروی روشویی ایستاد.
آستین های لباسش رو بالا زد و آب رو باز کرد و قبل از اینکه دست به آب بزنه با شوخی پرسید:
-این بار چی دیدی؟!

ادامه مطلب...
۰۵ بهمن ۹۸ ، ۱۶:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رمان آنلاین